تبليغاتX
آدمک
عرفانی- فلسفی- اجتماعي- علمی

 

چند وقته فرصت بيشتري دارم كه به سقف نگاه كنم اما نمي دونم چرا وقتي فكر مي كني همه چي خوبه، صافه، يكدفعه براي عزيزترين هات مي شي فقط يه دوست قديمي...راست مي گن دروغهايي شنيدم اين چند وقت....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:9  توسط آدمک 

 زيباترين نغمه هاي زندگيم

همه چیز به همین سادگی نیست

 به سادگی یک سلام کردن

 به سادگی یک نگاه

یک بوسه

همه چیز بر وقف مراد نیست

به سادگی خرید یک نان سنگک برای سفره ی افطار

یک کاسه آش رشته ی داغ از کبابی سرکوچه.

همه چیز خیلی زود با هم پیوند نمی خورد

مثل شمعدانی های پدر

 مثل کاکتوس های تشنه ی آب هفت سالگی.

آری

 آشنایی با تو سخت بود

عاشق ماندن برای تو سخت تر

زندگی برای تو هوسناکتر.

آری

 زندگی سخت می گیرد گاهی

حتی به تو

زندگی اصلا به که سخت نمی گیرد!

حالیا

ای عزیزتزین

همه چیز به همین سادگی ست

به خلاصه گی یک سلام

به یک پلک برهم نهادن

به سادگی ایستادن در انتهای صف شلوغ نانوایی.

همه چیز زود پیوند خواهد خورد

مثل شمعدانی های پدرم.

همه چیز گل خواهد داد

مثل کاکتوسهای کوچک هفت سالگی.

اگر تو باشی

فقط تو...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 0:9  توسط آدمک 

قصیده آبی خاکستری سیاه
دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی
من به بی سامانی باد را می مانم
من به سرگردانی ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت : چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟ همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می یابم
چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم -دردم - آهم
آشیان برده ز یاد مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی نه خروش
بی تو دیو وحشت هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن- کاهیدن- کاهش جانم - کم کم
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردمگاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم شانه بالازدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
آن غباری که برانگیزاندی سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت و شفق ، این شفق شگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی : صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! “
من سفر می کردم و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را باز کن پنجره را
در بگشا که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد
باز کن پنجره را که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند می خواند آواز سرور
که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛ با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها دردشتباز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
دشتها نام تو را می گویند کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

آذر ، دی 1343حمیدمصدق
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 15:10  توسط آدمک 

 

 می خواهم عشق بماند و
 اشک بماند و
 لبخندی که هدیه ی لبهای توست
 می خواهم تو باشی و
من باشم و
زندگی
 و سیارگان سرشاری
 از انعکاس ما

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 5:13  توسط آدمک 

سخن گفتن از ارد بزرگ کار ساده ای نیست او و خواست هایش را نمی توان در یک مجموعه کوچک و یا حتی دریک کتاب تعریف نمود آنچه من از این نابغه معاصر کشورمان می دانم آنست که زاده شهر توس نو (مشهد )است اما پدرش و اصلیتش از دیار شیروان یکی از شمالی ترین شهرهای خراسان بزرگ است به لحاظ نژادی به سلاجقه متصل می شوند چنانچه می دانیم هزار سال قبل سلجوقیان ایل بزرگی در ناحیه آمودریا و فرارود بودند (ناحیه ای که همکنون کشورهای تاجیکستان ، جنوب شرقی ازبکستان ، شرق ترکمنستان و قسمت شمالی افغانستان است ) سلجوقیان مسعود جانشین محمود غزنوی را از سلطنت به زیر کشیدند و رفته رفته گستره ایران را تا مدیترانه پیش بردند سلجوقیان گسترده ترین حکومت ایرانی را پس از اسلام بر سراسر منطقه گسترانیدن بازماندگان آنان در نواحی از مناطق شمال خراسان و منطقه بختیاری ایران ساکن شدند . بله خواجه نظام الملک توسی صدر اعظم دولت سلجوقی در سایه قدرتی که از علم و اندیشه های فردوسی بدست آورده بود ، توانست از خرابه غزنویان ، نظام اداری و اجتماعی درخشانی همچون تاسیس مدارس نظامیه و بفرمان ملک شاه سلجوقی که عاشق فرهنگ نیاکان و فردوسی بود تقویم خورشیدی ( جلالی ، شمسی ) را با کمک خیام و گروهی دیگر از نخبگان سرزمینمان ایران در مقابل هجری قمری تازیان ایجاد نمود .
مهمترین رکن اداره کشور در این دوره در اختیار مجلس ریش سفیدان بود آنان امرا و پادشاهان دودمان سلجوقی را بر می گزیدند و از قدرتی نظارتی و گاها تنبیهی برخوردار بودند ( شبیه سلسله اشکانیان )آنان معتقد به اصل فکر برتر بودند شاهنامه فردوسی و صدها اثر تاریخی دیگر را احیا کردند آنان حاکمیت تازیان (اعراب) را بطور کلی در خاورمیانه محدود به منطقه شبه جزیره عربستان نمودند نکته جالب در مورد گسترش حاکمیت این قوم بزرگ وجود داشت و آن مطلب این است که آنها هیچ گاه به شهرهای بین راه وارد نمی شدند تنها سفیری را به داخل شهر مربوطه می فرستادند و اولین خواستشان آن بود که دیگر خطبه ای به نام خلیفه بغداد خوانده نشود و رسما حکومت سلجوقی را بپذیرند .ذکر این حوادث تاریخی باعث می شود بهتر با اندیشمندی آشنا شویم که بر پیرامون خود دارای شناخت و ریشه است بقول حکیم فردوسی:
پدر چون به فرزند ماند جهان ........کند آشکارا برو بر نهان
گر او بفگند فر و نام پدر ...............تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
کرا گم شود راه آموزگار ...............سزد گر جفا بیند از روزگار

 ما با شخصیتی روبرو هستیم که در این پیشینه کهن شناور است اهل خرد همواره در دوران زندگی این جهانی خویش در چنین وضعیتی قرار دارند . شما به زندگی سراسر رنج و اندوه فردوسی بزرگ نظری بیفکنید و سپس هزار سال بعد در همان شهر و همان خاک اخوان ثالث متولد می شود رشد می کند برگ می دهد و شاخسارش پر میوه می شود با همان غمها و همان محنت ها با همان آواز با همان آثار تراژیک ...
هر چند خود اخوان داشتن ریشه باستانی خویش را در قالب شعری رد می کند
اما اگر این ریشه نبود سفارش نمی کرد در کنار فردوسی بزرگ دفنش کنند ...
آری اُرد نیز با آثارش از ریشه های مشترکی سخن می گوید که شاید امروز در مرزهای کنونی ایران نباشد اما روان او همچنان در دره های شگفت انگیز بدخشان و کوههای مرتفع پامیر و رود بزرگ جیهون پرواز می کند
وقتی او را در حال صحبت با تاجیکان و یا اهالی شمال افغانستان و یا جنوب ازبکستان که گاها برای دیدنش می آیند می بینید متوجه می شوید که پرواز روح در دل تاریخ یعنی چه ، آنوقت که چشمان متعجب و مبهوت میهمانان را می بینید با آهنگ صدای او همراه می شوید و به ژرفای روان او فرو می روید .

اندیشمند و متفکر ایرانی که نظریات شگفت انگیز او موجب جلب و گرایش بسیاری از علاقمندان به علوم انسانی و بعضا علوم سیاسی شده است . ارد بزرگ به نوعی معمار است ، او از آینده ایی سخن می گوید که می تواند ایران را به جایگاه اصلی خود باز گرداند . شاید مهمترین نظریه او یعنی قاره کهن خود به تنهایی بتواند بیشترین تغییرات را در سطح روابط خارجی ایران و 19 کشور اطراف آن بوجود آورد . او به صراحت از تبانی شرق و غرب برای بلعیدن حوزه فرهنگی مرکز جهان ( که ایران در قلب آنست) یاد کرده است نظریه او مبتنی بر سخن فردوسی است که می گوید سلم و تور دو فرزند فریدون که یکی بر غرب و دیگری بر شرق جهان حکومت می نمودند برای تصاحب سرزمین ایرج حاکم منطقه قاره کهن (نامیست که ارد بزرگ بر منطقه ای از کشمیر تا مدیترانه نهاده است ) را می کشند . و او می گوید قاره کهن امروز توسط آسیا و اروپا بلعیده شده است . و چین با شروع بحث جاده ابریشم بدنبال افکار استعماری است حال آنکه این جاده ، راه انتشار فرهنگ غنی ایران به شرق و غرب بوده است و نمونه آن افکار میترایزم و شاهنامه فردوسی ماست که هر دو را با جعل اسامی چینی ها از آن خود می دانند .

او به ساختارهای سیاسی کشورهای محدوده قاره کهن نظری ندارد او همه را دعوت به همگرایی می کند او با دلایل بسیار ثابت می کند اگر این 20 کشور دست در دست یکدیگر بگذارند ساختاری بسیار قدرتمندتر از اتحادیه اروپا خواهند یافت .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 18:19  توسط آدمک 

سياستمدار آدم‌ها را به دو دسته تقسيم مي‌كند: ابزار و دشمن. يعني فقط يك طبقه را مي‌شناسند و آن هم دشمن است.



بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید .



باید در تضادهای دوگانه شک کرد. از کجا معلوم که این تضادهای دوگانه اصلا وابسته به هم و یکی نباشند؟ در فلسفه معین ارزشی بیشتر از نامعین دارد همان طور که ارزش نمود کمتر از حقیقت است.



نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم ، احکام نادرست برای زندگی آدمی ضروری است و رد کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی است.



حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست خنده دار است زیرا همه چیز طبق خواست قدرت ما است.



آنچه برای یک نفر سزاوار است را نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سزاوار است. به عنوان مثال انکار نفس و افتادگی سزاوار یک فرمانده نیست و برایش فضیلت محسوب نمی شود. حکم یکسان صادر کردن برای همه غیر اخلاقی ست.



آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند .


فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب ها نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد.



همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست.



با رنج عمیق درون ، آدمی از دیگران جدا می شود و والا می گردد.



آدم های آزاده دل شکسته و پر غرور ، خود را از تیررس نگاه دیگران پنهان می کنند. 



کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند.کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است.



لذت بیرحمی در دیدن رنج دیگران است اما فردی که بیرحم است این بیرحمی گریبانگیر خودش هم می شود و به ایشان نیز آزار خواهد رسید.



کسانی که مردم آنها را اهل اخلاق می دانند اگر ما اشتباهشان را ببینیم از ما به بدی یاد خواهند کرد حتی اگر دوست ما باشند.



اختلاف طبقاتی از ضروریات جامعه است چون عامل اشتیاق به پرورش حالت های والاتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می شود.



هر اخلاق و دستور اخلاقی طبیعت بردگی و حماقت را پرورش می دهد زیرا روح را با انضباط تحمیلی خود خفه و نابود می کند.



یک دانشمند حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او کمال بخش نیست.سرآغاز هم نیست. او فردی بی خویشتن است.



کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است.



دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن از نشانه های والا بودن است.



آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلفی دارند ، والایی در ایمان به هدف و آرمان است.



پاکی نفس جدایی می آورد.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 9:55  توسط آدمک 

من آمده ام که
 خوب
 بگویم که
 خوب
می ترسم از اینکه
 خوب
 از اینکه پشت چهچه زنگی
صدای کبودی به لرزه در اید که : بله ... فلانی هم
من آمده ام که بگویم که از زمین بی تو می ترسم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 5:11  توسط آدمک 

اسفند كه هيچ، فروردين و ارديبهشت را هم دود كرديم،

نيامدي

بگذار نگذرند

مهم اين است كه جاي ترانه هايت لابه لاي بهانه هايم خالي است.

يك پاييز تمام- نه، يك سال تمام-  از خودم پرسيدم به خاطر ماندنت بنويسم يا خداي نكرده محض خاطر رفتنت. سپيدي برفهاي نيامده به يادم آورد كه تولدت نزديك است.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 13:33  توسط آدمک 

 

نگاهت را بردار
هر چه باشدتو از من بلندتری
لااقل قَدَت می رسد
که از آسمان هفتم انگور بچینی
وقتی صدایت
چابک تر از باد
از گوش دخترکان ایل می آویزد
نیازی به هجای گم شدة من نداری
صدای خش خشِ قدم های رادیو
وجدیدترین خبر:
برمودا کشف شد!...
نگاهی که غرق می کند از آنِ توست
تو حتماً میانِ آدم های یک بار مصرف جایی نداری
دلت را چشمانی پُف کرده لو می دهند
یادش بخیر!
یادش بخیر آخرین راهی را که با هم می رفتیم
و جن ها ما را می پاییدند
وتو با آرامی
خیره بر جادة دودی سرِ سیگارت
مشق شب های مرا
به دَمِ باد سپردی
راحت...
 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:28  توسط آدمک 

چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم
بر این سرای ماتم و در این دیار رنج
بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم
 ما را غم خزان و نشاط بهار نیست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم
گر دست ما ز دامن مقصد کوته است
از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم
تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را
ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم
یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم
 چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم
از عمر جز ملال ندیدم و همچنان
چشم امید بسته به فردا نشسته ایم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم
ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش
کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم
تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر
مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم
تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما
ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم
چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم
سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:30  توسط آدمک 

راه اول از انديشه مي‌گذرد،اين والاترين راه است.


راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است.


و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 5:36  توسط آدمک 

زيباترين لحظه هاي پرعصمت و پر شكوه تنهايي و خلوت من
اي شط شيرين پرشوكت من
اي با تو من گشته بسيار ،دركوچه هاي بزرگ نجابت
ظاهر نه بن بست عابر فريبنده ي استجابت
در كوچه هاي سرور و غم راستيني كه مان بود
در كوچه باغ گل ساكت نازهايت
در كوچه باغ گل سرخ شرمم
در كوچه هاي نوازش
در كوچه هاي چه شبهاي بسيار
تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن
در كوچه هاي مه آلود بس گفت و گو ها
بي هيچ از لذت خواب گفتن
در كوچه هاي نجيب غزلها كه چشم تو مي خواند
گهگاه اگر از سخن باز مي ماند
افسون پاك منش پيش مي راند
اي شط پر شوكت هر چه زيبايي پاك
اي شط زيباي پر شوكت من
اي رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
روشنترين همنشين شب غربت تو ؟
اي همنشين قديم شب غربت من
اي تكيه گاه و پناه
غمگين ترين لحظه هاي كنون بي نگاهت تهي مانده از نور
در كوچه باغ گل تيره و تلخ اندوه
در كوچه هاي چه شبها كه اكنون همه كور
آنجا بگو تا كدامين ستاره ست
كه شب فروز تو خورشيد پاره ست ؟

مهدی اخوان ثالث


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 18:11  توسط آدمک 

پاسخ های ارد بزرگ به  پرسش هایی پیرامون آزادی :


* آزادی چیست ؟
ابزار پیراستن نارستی های آدمیان است .


* دشمنان آزادی چه کسانی اند ؟
خودکامگان
گروه هایی که بی هماورد ، دستگاه فرمانروایی را در اختیار می گیرند .


* آیا آزادی بستر هرج و مرج ، شورش و بی بند و باریست ؟
آزادی خود بزرگترین مانع هر نوع هرج و مرجی است .


* عده ایی می گویند آزادی غرب را به فساد رساند ؟
آنها پیشینه اروپا  و  باختر را نمی دانند
این بخش از جهان امروز پاکترین دوران خویش را تجربه می کند .


* بدترین تعریف از آزادی چیست ؟
همین موردی که شما گفتید ، برابر دانستن آزادی با بی بند و باری !


* چرا عده ایی این تعریف را از آزادی دارند ؟
چون بیم دارند داشته هایشان از دست برود
آنها می دانند وجود آزادی رسوایشان می کند
 پس به بدترین شکل ممکن آن را هجو می کنند .


* آزادی فکر و بیان کی بدست می آید ؟
آن گاه که بتوان خودکامگان را با قوانین و هنجاری درست مهار کرد .


* چه کسانی بزرگترین مدافعان آزادیند ؟
از خود گذشتگان
آنانی که قدرت را بدون ترس به دیگری واگذار می کنند .


* آزادی دارای چه ویژه گی اساسی است ؟
ارزیابی و نقد ، بزرگترین ویژه گی آن است .
آنگاه که ارزیابی نباشد کاستی ها بر ملا نمی شود .
پلشتی روز افزون می گردد و نامردمان به نابکاری خود ادامه می دهند .


* آیا از دیدگاه شما آزادی تنها در اندیشه و بیان خلاصه می شود ؟
رسیدن به چنین هدفی خود موجب پیدایش آزادی در میدانهای دیگری همچون اقتصاد می گردد .


* آیا واژه آزادی برای ایرانیان وارداتی است ؟
ایرانیان خود نخستین منادیان آزادی بوده اند
آزادی همواره یکی از خواسته های مهم مردم ایران بوده است
مجلس ریش سفیدان در تمامی سلسله های باستانی ما وجود داشته است .
در دوره اشکانیان بارها این مجلس پادشاه ایران را تغییر داد .
حال آنکه اروپا در دست فرمانده هان نظامی بود .
آزادی در ایران نه تنها  وارداتی نیست بله زایشگاه و رویشگاه آن نیز هست .


* چرا خودکامگان نمی توانند خواست رسیدن به آزادی را ، از اذهان مردم  پاک کنند ؟
چون آزادی آمیخته است با سرشت آدمی .
آدمها می خواهند  در سرنوشت خود و فرزندانشان سهیم باشند .
نداشتن آزادی موجب بغض و کینه همگانی می گردد .


* چرا عده ایی آزادی خواهی را نتیجه و برآیند میل حیوانی انسان می دانند ؟
آزادیخواهی برآیند پاک ترین منش آدمیست .
نتیجه خرد است .
خواستی است آسمانی .
تنها کسانی در راه آزادی گام بر می دارند که خواسته های فردی خویش را فراموش کرده اند .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 5:6  توسط آدمک 

آدم بی مایه ، همه افراد را ابزار رسیدن به خواسته های خویش می سازد . ارد بزرگ

همواره تنهایی ، توانایی به بار می آورد .  ارد بزرگ
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:25  توسط آدمک 

آقایان، هوا دارد نرم نرمک تاریک میشود، حالا هم که این باد لعنتی شروع شده صلاح نمیدانید به خیر و به سلامتی برگردیم خانه هامان؟

باد بر برگهای زرد و پژمرده ی توسها میوزید و قطره های درشت آب را از برگها بر سرمان فرو میریخت. پای یکی از همراهانمان روی خاک ِ رس ِ لیز و نمناک لغزید. او به صلیبی کهنه و خاکستری رنگ چنگ انداخت تا نیفتد و روی سنگ قبر چنین خواند: « یگور گریازنوروکف، کارمند پایه ۴، دارندهی نشان ...» همراهمان گفت:
- این آقا را می شناختم... عاشق بی قرار زن خودش بود و نشان «استانیسلاو» داشت و اهل مطالعه ی کتاب هم نبود... معده اش نقص نداشت- همه چیز را به راحتی هضم میکرد... مگر زندگی همین چیزها نیست؟ به نظر میرسد هیچ لزومی نداشت بمیرد، اما -حیف!- حیف که دست ِ تقدیر به آن دنیا روانه اش کرد... طفلکی قربانی سوءظنها و شکهای خود شد. یک روز که پشت در اتاق گوش ایستاده بود یکهو در باز شد و ضربه ی چنان محکمی به کله اش وارد آمد که دچار خونریزی مغزی شد( آخر این بیچاره مغز داشت) و ریق رحمت را سرکشید. و اما زیر آن مجسمه ای که میبینید، مردی آرمیده که از گهواره تا گور از هر چه شعر و هر چه طنز است، نفرت داشت... و حالا روی سنگِ قبرش را منباب دهن کجی با شعرپرکرده اند...آقایان، یک کسی دارد به این طرف میآید!

مردی با پالتو نیمدار و چهره ی ارغوانی و گونه های از ته تراشیده، به جمع ما پیوست. از زیر بغلش یک بطر ودکا و از توی جیبش یک بسته کالباس، نمایان بود. با صدای گرفته اش پرسید:

- آقایان، کسی از شما قبر موشکین هنرپیشه را می شناسد؟

او را تا سرِ قبر موشکینِ هنرپیشه که دو سال پیش درگذشته بود همراهی کردیم. پرسیدیم:

- جنابعالی کارمند هستید؟

- خیر، بنده هنرمندم... در این دور و زمانه، تمیزدادن هنرمند جماعت از کارمندان دونپایه   کار ساده ای نیست. تشخیص شما درست است... گرچه مقایسه ای که کردم زیاد هم پرت نبود، اما گمان کنم چنین مقایسه ای به دل کارمند جماعت بنشیند.

مزارِ موشکینِ هنرپیشه که به زحمت پیدایش کرده بودیم اندکی نشست کرده و پوشیده از علف هرز بود، در واقع شکل و شمایل یک مزار را از دست داده بود... صلیب کوچک و ارزان قیمت قبر صلیبی پوشیده از خزه ی سبزرنگ که از گذشت ایام سرد، سیاهی میزد به موجودی پیر و نزار و بیمار میمانست. بر سنگ گورش چنین می خواندیم:

«به دوست فراموش شدنیمان موشکین...»

روزگار غدار پیشوند «نا» را از کلمه ی « ناشدنیمان» زدوده و دروغ و ریای انسان ها را اصلاح کرده بود. مردِ هنرپیشه، پای مزار موشکین زانو زد- در این حال، کلاه و زانوانش با خاک نمناک مماس میشدندـ آهی کشید و گفت:

- هنرپیشه ها و روزنامه چی ها، برای برپاساختنِ مجسمه ی او پولی جمع کردند و ... همه را تحویل میخانه چی ها دادند...

- منظورتان چیست؟

- همین که گفتم، پولی جمع کردند، در روزنامه ها دادار و دودور راه انداختند، بعدش هم پولها را بالا کشیدند... البته قصدم از این حرفها آن نیست که به کسی سرکوفت بزنم... همینجوری گفتم... خوب آقایان، به سلامتی! به سلامتی شما و به یاد ابدی این مرحوم!

- معروف است که الکل، بیماری میآورد و یاد ابدی و ملال. یاد ابدی که هیچ، خدا اگر یاد موقتی هم به آدم بدهد، باید شکرش را به جا آورد.

- حق باشماست... میدانید، موشکینِ مرحوم، هنرمند سرشناسی بود. وقتی جنازه را بلند میکردند حداقل ده تا تاجِ گل، پشت سرش راه افتاد اما حالا... پاک از یادها رفته! و جالب اینجاست آنهایی که دوستش میداشتند فراموشش کرده اند ولی کسانی که چوبش را خورده بودند هنوز فراموشش نکردهاند. خود من مثلاً، تا عمر دارم به یادش خواهم بود چون غیر از شر و بدی، چیزی از او عایدم نشده است. باری، گرچه دوستش ندارم با این همه، خدا رحمتش کند.

- چه بدی در حق شما کرده بود؟

- بدیهای فراوان! خدا بیامرز، بلای جانم شده بود... وجودش برای من در حکم وجود یک جانی و راهزن بود. خدا رحمتش کند! میدانید، او را الگوی زندگی ام قرار دادم، راهنماییهایش را پذیرفتم و هنرپیشه گی پیشه کردم. او مرا اغوا کرد و من مفتونِ زندگیِ پر جوش و خروش دنیای هنر شدم. وعدههای فراوان داد اما چیزی جز اشک و اندوه نصیبم نکرد... هنرمند جماعت، سرنوشت تلخی دارد! من که همه چیزم از دستم رفت: هم جوانی و هم هوش و حواس، هم عقل سلیم، هم وجناتِ بشری... نه ستارهای در هفت آسمان، نه کفش سالمی به پا، نه شلوار بیوصله ای... این بدکردار، حتی ایمانم را از دستم گرفت! و تازه، کاش استعدادی هم در کارم بود! ... زندگانیم تباه شد... آقایان، انگار هوا سرد شد... میل ندارید جرعهای بالا بروید! آنقدرهست که گلوی همه مان را تر کند...

- بخوریم... یادش تا ابد زنده! گرچه دوستش ندارم... درست است که حالا زیر خاک خوابیده ولی در این دارِ دنیا، فقط او را دارم... و این، آخرین بار است... دیگر به دیدنش نخواهم آمد... میدانید، به تشخیص پزشک ها به زودی به علت افراط در مشروبخوری، میمیرم... آمدهام با او خداحافظی کنم! آدم باید از سر تقصیر دشمنهایش هم بگذرد.

مردِ هنرمند را به حالِ خودش رها کردیم تا با مرحوم موشکین به خلوت بنشیند و راه افتادیم. نم نم باران سرد شروع شده بود.

سرِ پیچِ خیابان اصلی گورستان که شنریزی شده بود با تشییع جنازه ی تازهای روبرو شدیم: چهار گورکن با کمربندهایی از مشمعِ سفید و چکمه های گلآلودی که برگِ درختان به آنها چسبیده بود در حال حمل یک تابوتِ قهوه ای رنگ بودند. هوا داشت تاریک میشد. گورکنها عجله داشتند، سکندری میرفتند و برانکاری را که تابوت روی آن قرار داشت، ننووار تاب میدادند...

آنتوان چخوف

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:27  توسط آدمک 


باری ؛ زرتشت در مردم نگریست و حیران بود. سپس چنین گفت :
انسان بندی است بسته میان حیوان و ابر انسان ؛ بندی بر فراز مغاکی. فرارفتنی ست پر خطر ؛ در  راه بودنی پر خطر ؛ واپس نگریستنی پر خطر ؛ لرزیدن و درنگیدنی پر خطر . آنچه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت ؛ آنچه در انسان خوش است این است که او فراشدی ست و فروشدی . فردریش نیچه


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:32  توسط آدمک 

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند . گابريل گارسيا مارکز

دوستت دارم ؛ نه به خاطر شخصيت تو ؛ بلکه به خاطر شخصيتي که در هنگام با تو بودن پيدا مي کنم . گابريل گارسيا مارکز

پرسیدم دوست بهتر است یا برادر ؟ گفت دوست برادری است که انسان مطابق میل خود انتخاب می کند . امیل فاگو

شکست های زندگی ، درهای پیروزی را  می گشاید و خودپسندی درهای پیروزی را یکی پس از دیگری می بندد . ارد بزرگ

شما به هماني تبديل مي شويد كه تجسم مي كنيد.جيم كتكارت

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 20:6  توسط آدمک 

نزديك تر بيا

كه مثل هميشه چشم به راهتم

مشتاق و مغموم

بيا كه وجودم نيازمند توست

تنها تو با مني

عاشقانه زمزمه مي كنم

دلتنگتم خدايا

 تو تنهام نذار

هيچوقت.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:44  توسط آدمک 

نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خيلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه 
 و قشنگتر اینه که 
 یادگرفته گوجه را 
 تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره

راسی راسی ؟ یه روزی

 اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه 
 اون وقت بشر چکار کنه ؟
 من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم

 وقتی آهنا همه تموم بشه 

 اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم 
 هلهله های من وتو 
 چطوری ثبت می شه 
 من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند

عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه

نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید 
 نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا

من : نمی دونم والله

چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:53  توسط آدمک 

 

اصل اول : از هفت خطای انتخاب همسر اجتناب کنید :

1. سرعت بیش از اندازه برای انتخاب همسر جایز نیست.نامزدی و آشنایی طولانی تر بسیار موثر است.

2. در کم سالی ازدواج نکنید. صبر کنید تا به اندازه ی کافی شناخت پیدا کرده و بفهمید که با چه کسی می خواهید ازدواج کنید.

3. بیش از اندازه برای ازدواج اشتیاق نشان ندهید. به کسی هم که برای ازدواج با شما زود اشتیاق نشان می دهد ، سریع جواب ندهید و نگذارید شما را به ازدواج زود هنگام و نسنجیده وادار کند.

4. برای راضی کردن دیگران ازدواج نکنید.این شما هستید که با انتخاب درست مرتفع با اتنخاب نا درست متضرر می شوید.

5. قبل از آن که کسی را از همه جهت نشناخته اید با او ازدواج نکنید .

6. با توقعات بی جا وغیر قابل دسترس ازدواج نکنید.

 7. با کسی که مسائل و مشکلات رفتاری و شخصیتی ادامه دار دارد ، ازدواج نکنید .

اصل دوم : درباره ی کسی که قصد ازدواج با او را دارید اطلاعات کافی به دست آورید . به قدری تدبیر به خرج دهید تا ازدواج با او برایتان قابل توجیه باشد.

اصل سوم:  با کسی ازدواج کنید که با شما شباهت داشته باشد.

اصل چهارم : در صورتی ازدواج کنید که هم شما هم کسی که قرار است با او ازدواج کنید از سلامتی روانی و عاطفی بر خوردار باشید.

اصل پنجم : با کسی ازدواج کنید که در نظر شما جذاب باشد.

اصل ششم: وقتی ازدواج کنید که نسبت به همسرتان مهر و عشق عمیق داشته باشید. بدانید که میل و شهوت ممکن است از بین برود  اما مهرو عشق پایدار می ماند.

اصل هفتم: صمیمیت کلامی را بیاموزید.

اصل هشتم: قبل از ازدواج کردن راه حل و فصل کردن اختلافات را بیاموزید . نه بعد از ازدواج!

اصل نهم : در صورتی ازدواج کنید که بتوانید به ازدواجتان متعهد باقی بمانید. تعهدی برای همه ی عمر ، مگر در موارد استثنایی.

اصل دهم :  اگر پدر و مادر ، بستگان و دوستان نزدیک شما بر ازدواجتان مهر تایید می زنند ، به اتفاق آنها  جشن بگیرید و اگر مخالف ازدواج شما هستند ، قبل از هر گونه تصمیم گیری به سخنان آنها گوش دهید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:58  توسط آدمک 

 

تانتارا  توتم (Tantra Totem) متني چيني است كه از آن به سرلوحة خوشبختي ياد مي‌كنند. تانتارا توتم را به كسي كه دوستش داري هديه كن و بدان كه سرنوشت خريدني نيست،پس اگر ميخواهي سرنوشت كسي تغيير كند، تانتارا توتم را برايش بفرست (پول نفرست چون سرنوشت خريدني نيست)  
 

     به آدم‌ها بيشتر از چيزي كه انتظار دارند عطا كن و اين كار را با خوشروئي انجام بده

       با كسي ازدواج كن كه از صحبت كردن با او لذت مي‌بري. در ايام پيري،اين خصوصيت از هر چيزي مهم‌تر است


·        هر چيزي را كه ميشنوي، باور نكن

·        با تمام وجود و پشتكار، كار كن و زحمت بكش

·        به هر اندازه كه لازمست، بخواب

·        به كسي بگو دوستت دارم كه واقعاً دوستش داشته‌ باشي

·        وقتي ميخواهي از كسي عذرخواهي كني، به چشمان او نگاه كن

·        قبل از ازدواج، حداقل شش‌ماه دورانِ نامزدي داشته باش

·        به عشقِ **در نگاه اول** اعتقاد داشته باش

·        هرگز به آرزوهاي ديگران نخند. كسانيكه آرزو ندارند، چيز زيادي ندارند

·        عميق و با احساس عاشق شو. البته ممكن است كه قلبت بشكند، اما اين تنها راه زندگي كامل است

·        در هنگام سوءتفاهم، منصفانه مجادله كن و از توهين و ناسزاگويي بپرهيز

·        ملاك شناسايي افراد را، خانوادة آنها در نظر نگير

·        آهسته صحبت كن ولي سريع فكر كن و تصميم بگير

·        وقتي كسي از تو سئوالي پرسيد كه نمي‌خواستي جوابش را بدهي، اول تبسم كن و بعد از او بپرس: چرا مي‌خواهي اين را بداني؟

·        به خاطر داشته باش كه عشق بزرگ و موفقيت بزرگ، با ريسك همراه هستند

·        وقتي در موضوعي شكست خوردي، از آن شكست درس بگير

·        سه چيز مهم را فراموش نكن:
* احترام و عزت به خود،
* احترام به ديگران،
* مسئوليت‌پذيري در مقابل اعمالي كه انجام مي‌دهي

·        هرگز اجازه نده كه يك دعواي كوچك، يك دوستي بزرگ را خدشه‌دار كند

·        وقتي متوجه اشتباهت شدي، به سرعت آن را اصلاح كن

·        وقتي گوشي تلفن را برميداري، لبخند بزن.شخصي كه پشتِ ‌خط است، از صدايت متوجه مي شود.

·        زمان‌هايي را با خودت خلوت كن و تنها باش.


 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:41  توسط آدمک 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است
تو رهروي ديرينه سرمنزل عشقي
بنگر كه ز خون تو به هر گام نشان است
گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري
داني كه رسيدن هنر گام زمان است
آبي كه برآسود زمينش بخورد زود
دريا شود آن رود كه پيوسته روان است
باشد كه يكي هم به نشاني بنشيند
بس تير كه در چله اين كهنه كمان است
دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
اين دشت كه پامال سواران خزان است
فردا كه بجنبد نفس باد بهاري
بيني كه گل و سبزه كران تا به كران است
.......
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:54  توسط آدمک  | 

چرا گریانی ای نفس من

  تو که ٬ به ناتوانی ام آگاهی ؟

  اشک های جاریت ٬ بران است و مجروح می کند

  چون من نمی دانم خطاهایم را .

  تاکی فریاد می زنی ؟

  من جز عبارات بشری چیزی ندارم

  تا رویاهایت را به تفسیر کشم

   آرزو ها و خواسته هایت را نیز .

       مرا بنگر ای نفس من      

        سراسر زندگیم را ٬

        از تعالیم تو پر کرده ام  

         بیندیش که چگونه در رنج بو ده ام !

         زندگی ام را به دنبال تو بوده ام .

          قلبم فرمانروا و سلطان من بود

اما اکنون یوغ بندگی تو را بر گردن دارد

صبرم شریک من بود اما

اکنون خصم من است

 جوانی ام آرزوی من بود اما

 اکنو ن سرزنشگر من است

چرا ٬ ای نفس من ٬ سراسر طمع هستی ؟

من خواهش خود را رد کرده ام

 ترک گفته ام لذت زندگی را

ـ جریان مسیری که تو

مجبور کردی مرا به تعقیب آن ـ

فقط با من باش ٬ یا مرگ را صدا بزن

 تا رها کند مرا

که عدالت شکوه توست .

                                             رحم کن ای نفس من !

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 18:42  توسط آدمک 

ای نفس ! تو سر ا پا حكمتی در حالیكه این جسم تهیدست است . نه تو با او تساهل می كنی و نه او از تو پیروی میكند و این بدترین رنج است .

 تو در آرامش شب به سوی معشوق میروی و او را در آغوش میگیری و این جسم برای همیشه اینجا می ماند و كُشته ی شوق و جدایی می شود .

بر من رحم كُن ای نفس ! ! !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 13:49  توسط آدمک 

 

جان بلانکارد ازروی نیمکت برخاست . لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را ازمیان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتندمشغول شد.او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش رامیشناخت دختری با یک گل سرخ که از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به اوآغاز شده بود.از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی ازقفسه ناگهان خود راشیفته ومسحور یافته بود . امانه شیفته کلمات بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که درحاشیه صفحات آن به چشم میخورد . دست خطی لطیف ازذهنی هوشیار و درون بین وباطنی ژرف داشت . درصفحه اول جان توانست نام صاحب کتاب رابیابد : دوشیزه هالیس  می نل با اندکی جست جو وصرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیداکند جان برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از اودرخواست کرد که با اونامه نگاری کند درطول یک سال ویک ماه پس از آن دوطرف به تدریج با مکاتبه ونامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هرنامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد وبه تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد .جان درخواست عکس کرد ولی با مخالفت میس هالیس روبرو شد . به نظر هالیس اگرجان قلبا" به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمیتوانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت جان قرارسید آنها قرارنخستین دیدارملاقات خودرا گذاشتند .7 بعدازظهر درایستگاه مرکزی  نیویورک.هالیس نوشته بود: تومرا خواهی شناخت ازروی گل سرخی که برکلاهم خواهم گذاشت .بنابراین راس ساعت 7 بعدازظهرجان به دنبال دختری می گشت که قلبش راسخت دوست میداشت اماچهره اش راهرگز ندیده بود. ادامه ماجرا ر ااز زبان جان بشنوید: زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلندقامت وخوش اندام موهای طلایی اش در باحالتی زیبا روی گوش های ظریفش جمه شده بودچشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماندکه جان گرفته باشد.من بی اراده  به سمت اوگام برداشتم کاملا" بدون توجه به اینکه اوآن نشان گل سرخ را برروی کلاهش ندارد. اندکی به اونزدیک شدم . لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد امابه آهستی گفت ممکن است اجازه بدهید من عبورکنم ؟! بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم ودراین حال میس هالیس را دیدم که تقریبا" پشت سرآن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که درزیرکلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود مچ پای نسبتا" کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند . دختر سبزپوش از من دور شد ومن احساس کردم  که برسریک دوراهی قرارگرفته امازطرفی شوق تمنایی عجیب مرابه سمت دخترسبزپوش فرامی خواند وازسویی عاطفه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی مسحورکرده بود به ماندن دعوت می کرد. اوآنجا ایستاده بودوبا صورت رنگ پریده وچروکیده اش که بسیار موقربه نظر میرسید وچشمانی خاکستری وگرم که ازمهربانی می درخشند/ دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی دردست داشتم که درواقع نشان معرفی من به حساب می آمد . ازهمان لحظه دانستم که دگیر عشقی درکارنخواهد بود اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش ازعشق بیشتر بود . دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به اوافتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شده وکتاب را برای معرفی خود به سوی اودراز کردم . بااین وجود وقتی با او صحبت کردم ازتلخی ناشی از تاثری که درکلامم بود متحیر شده من جان بلانکارد هستم وشما هم باید دوشیزه می نل باشید. ازملاقات باشما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید. چهره آن زن با تبسمی شکیبا ازهم گشوده شد وبه آرامی گفت :فرزندم من اصلا" متوجه نمیشوم ولی آن خانم جوان که لباس سبز برتن داشت وهم اکنون ازکنار شما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگرشما مرا به شام دعوت کردیدباید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست او گفت که این فقط یک امتحان است !!!!

 تحسین هوش وذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست !

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهربدون جذابیت پاسخ بدهد!!!!!

هوسبازان وقتی زیبایی را می بینند دوستش دارند
 ولی عاشقان وقتی كسی را دوست داشته باشند
 !!!زیبا می بینند

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 19:1  توسط آدمک 

 

منم كوروش ،شاه جهان ،شاه بزرگ ، شاه دادگر، شاه بابل،شاه سومر و اكد ،شاه چهار گوشه ي جهان . پسركمبوجيه ،شاه بزرگ ... نوه ي كورش،شاه بزرگ .... نبيره ي چيش پيش ،شاه بزرگ ....
آنگاه كه بدون جنگ وپيكار وارد بابل شدم ، همه ي مردم گام هاي مرا با شادماني پذيرفتن. در بار گاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم،مردوك خداي بزرگ، دلهاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد... زيرا من او را ارجمند وگرامي داشتم .
ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابل شد .نگذاشتم رنج وآزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد .
وضع داخلي بابل و جايگاه هاي مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح كوشيدم . من برده داري را بر انداختم ، به بدبختي هاي آنان پايان بخشيدم .
فرمان دادم كه همه ي مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند.فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي سافط نكند..
مردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد و بركت ومهرباني اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح وآشتي مقام بلندش را ستوديم ...
من همه شهر هايي را كه ويران شده بود از نو ساختم . فرمان دادم تمام نيايشگاههايي را كه بسته شده بود،بگشايند.همه خدايان اين نيايشگاهها را به جاهاي خود باز گردانم.
همه ي مردماني را كه پراكنده و آواره شده بودند،به جايگاه هاي خود برگرداندم و خانه هاي ويران آنان را آباد كردم.
همچنين پيكره خدايان سومر واكد را كه نبونيد، بدون واهمه از خداي بزرگ، به بابل آورده بود ، به خشنودي مردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاه هاي خودشان باز گرداندم ، باشد كه دلها شاد گردد.
بشود كه خداياني كه آنان را به جايگاه هاي مقدس نخستين شان باز گرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگاني بلند خواستار باشند...
خداي بزرگ برايم زندگاني بلند خواستار باشند ....
من براي همه ي مردم ،جامعه اي آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:31  توسط آدمک 

 

دیدن، شنیدن و گفتن 3 وسیله مهم برای برقراری ارتباط با اطرافیان است. در نگاه اول همه چیز بسیار ساده و پیش پا افتاده به نظر می‌رسد، اما شاید تعجب كنید اگر بدانید ده‌ها و احیانا صدها كتاب در زمینه ی چگونگی به‌كارگیری این حواس برای ایجاد ارتباطی موثر نوشته شده است.

مدیریت احساسات خود را به دست گیرید

«اگر می‌خواهید شاد باشید، شادمانه رفتار كنید».

احساسات هر فرد قبل از هر چیز روی خود او تاثیر خواهد گذاشت. شما می‌توانید از این خاصیت به نفع خود بهره ببرید. اگر احساسات منفی شما را اذیت می‌كنند، با مدیریت و كنترل آنها می‌توانید از شر آنها رهایی پیدا كنید. وضعیت بدن خود را تغییر دهید (اگر حركت می‌كنید، بنشینید و بلند شوید)‌ و مطابق با احساسی كه دوست دارید رفتار كنید. اگر با اطرافیان خود با روحیه‌ای شاد و مثبت برخورد كنید، تاثیر بهتری روی آنها خواهید داشت.

كمي از منطق فاصله بگيريد

«در برخورد با مردم به خاطر داشته باشید آنها بیش از آن كه منطقی باشند، احساساتی‌اند».

این یك نكته كلیدی است. منطق بسیار خوب است، اما در برخوردها و در زندگی روزمره، ما موجوداتی احساساتی هستیم. ما احساسات خود را به اطرافیان خود انتقال می‌دهیم و متقابلا احساسات آنها را دریافت می‌كنیم. این یكی از دلایلی است كه گفته می‌شود در ارتباط با مردم زبان بدن (حالت‌های چهره و وضعیت بدن) و تن صدا بیش از 93 درصد كار را انجام می‌دهد.

معانی عمیقی در زیر كلماتی كه به كار می‌بریم نهفته‌اند ،اما زبان، بدن و تن صدا، احساسات و افكار واقعی ما را آشكار می‌سازند. به این دلیل است كه توانایی تغییر و كنترل احساسات و داشتن روحیه‌ای مثبت در حین برقراری ارتباط اهمیت پیدا می‌كند. روحیه و احساسات شما تاثیر بسزایی بر نحوه گفتار و حالت‌های چهره و در نهایت بر روابط شما با اطرافیان دارد.

از سه چيز اجتناب كنيد

«هر نادانی می‌تواند انتقاد، محكوم و عیبجویی كند، اما صبور و بخشنده بودن نشانه شخصیت و خویشتنداری شماست».

ممكن است نتوان براحتی از هر سه این موارد اجتناب كرد. اغلب برخوردها یا حتی ارتباطات ما از طریق این سه مورد منفی ایجاد شده و ادامه می‌یابد. انتقاد، عیبجویی و محكوم كردن نوعی لذت غیرعادی ایجاد می‌كند. با این كارها ممكن است احساس كنید اهمیت بیشتری دارید، اما در نهایت این سه مورد  ،رفتاری منفی هستند كه روابط شما را محدود می‌سازند.

یادآوری نكات منفی و اغراق در آن روحیه، انگیزه و سلامت روانی شما را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد، و این می‌تواند شما را در دام یك چرخه ی منفی از عیبجویی و انتقاد مداوم گرفتار سازد و در نتیجه همیشه به دنبال یافتن یك مقصر باشید.  با چنین روحیه‌ای اشاعه‌دهنده و دریافت‌كننده ی احساسات منفی نیز خواهید بود، اما مردم به طور كلی به دنبال احساسات خوب هستند، بنابراین چنین رفتاری می‌تواند موانعی جدی در روابط شما با اطرافیان ایجاد كند.

چه چيز اهميت دارد؟

«راه اصلی برای تسخیر قلب انسان این است كه با او درباره چیزهایی كه بیشترین اهمیت را برایش دارند، صحبت كنید».

یك پند بسیار مفید و عالی: زیاد درباره خود و زندگیتان صحبت نكنید. به جای این كار ، به صحبت‌های بقیه گوش دهید، اما اگر آنها حرف‌های نامربوط می‌زنند، اگر متقابلا به حرف‌های شما گوش نمی‌دهند و علاقه‌ای به داستان زندگی شما ندارند، می‌توانید محیط را ترك كنید. چیزهایی كه مردم اغلب به آنها اهمیت می‌دهند، عبارتند از عقاید، كودكان، یك سرگرمی مخصوص، شغل و...

به اطرافيان خود بيشتر توجه كنيد

«اگر مردم را دوست داشته باشید، در مدت 2ماه خیلی بیشتر از آن دوست پیدا خواهید كرد، تا این كه 2 سال سعی كنید دیگران را نسبت به خود علاقه‌مند سازید».

بسیاری از مردم روش دوم را به كار می‌گیرند ، یعنی تلاش می‌كنند دیگران آنها را دوست داشته باشند، اما این راه چندان موثر نیست. این روش به این دلیل جذاب است كه باعث رضایت دائمی از من، من و من می‌شود، اما دوست داشتن دیگران، شاید به این دلیل كه قانون رابطه ی متقابل در مردم قوی است، تاثیر بیشتری دارد. مردم همان گونه با شما رفتار می‌كنند كه شما با آنها رفتار می‌كنید. آنها را دوست داشته باشید ، آنها شما را دوست خواهند داشت.

مایلم در اینجا این نكته را نیز اضافه كنم كه موضوع مهم در این زمینه این است كه صمیمانه و صادقانه به سایرین عشق بورزید. علاقه خالصانه شما از طریق زبان بدن و تن صدای شما انتقال می‌یابد.

سكان زندگي را به دست بگيريد 

«به جای این كه نگران باشید مردم درباره شما چه می‌گویند، چرا سعی نمی‌كنید كاری انجام دهید كه تحسین آنها را برانگیزد.»

اهمیت دادن بیش از اندازه به آنچه مردم می‌گویند، یك غول خیالی از آنها در ذهن شما می‌سازد. برای مثال ممكن است فكر كنید هر كاری را انجام دهید مردم شما را محكوم خواهند كرد. ممكن است این طور باشد، اما مردم اغلب درگیر گرفتاری‌های زندگی خود هستند و چندان به كارهای شما اهمیت نمی‌دهند. اگرچه ممكن است این وضعیت ناامیدكننده باشد، اما از طرف دیگر باعث راحتی خیال خواهد شد و به شما كمك خواهد كرد موانع داخلی را كه شما را از انجام كارهایتان باز می‌دارد كنار بزنید.

همان طور كه كم‌كم یا در یك حركت ناگهانی این موانع را كنار می‌گذارید، بیشتر به خود اهمیت خواهید داد، اعتماد به نفس بیشتری پیدا خواهید كرد و شانس بیشتری برای موفقیت خواهید داشت، در نتیجه احساسات مثبت بیشتری در وجود شما ایجاد شده و احساسات منفی برطرف خواهدشد. در این صورت در ایجاد رابطه با اطرافیان موفق‌تر عمل می‌كنید و مهارت‌های اجتماعی شما ارتقا پیدا خواهد كرد.

چه نفعي به حال من دارد؟

«تنها یك راه وجود دارد كه هر چیزی را می‌خواهیم به دست آوریم و آن این كه سایرین را به آنچه می‌خواهیم علاقه‌مند سازیم.»

اگر می‌خواهید كسی كاری برای شما انجام دهد، ببینید آیا او به انگیزه شما برای انجام آن كار اهمیت می‌دهد؟ شاید او اصلا علاقه‌ای به آنچه كه شما می‌خواهید نداشته باشد.  او می‌خواهد بداند این كار چه نفعی برایش دارد. پس برای این كه به خواسته خود برسید، مزایای انجام آن كار را توضیح دهید.

سعی كنید این كار را صادقانه و با نگرشی مثبت انجام دهید. اگر دلیل شما برای این كار موجه نباشد یا به صورتی قاطعانه و با اعتماد به نفس بیان نشود، ممكن است طرف شما را متقاعد نسازد و بنابراین هر دوی شما از مزایای انجام آن كار محروم شوید.

چگونه در يك بحث پيروز شويم؟

«بهترین راه برای پیروز شدن در یك بحث و جدل این است كه از آن اجتناب كنید.»

درگیر شدن 2 نفر در یك بحث و این كه هردو بخواهند از مواضع خود جداگانه دفاع كنند، رابطه آنها را دچار مشكل خواهد كرد. تنها نتیجه‌ای كه از یك مشاجره عاید خواهد شد، این است كه تا مدت‌ها پس از آن هر دوی شما احساسی منفی نسبت به یكدیگر خواهید داشت و هر دوی شما در این دید منفی نسبت به یكدیگر غرق خواهید شد. خودداری از بحث‌ها و مشاجرات غیر ضروری مهمترین پیروزی خواهد بود.

 سخنان شما بيش از آنچه فكر كنيد،اهميت دارند

«تنها و تنها 4 راه برای برقراری ارتباط با دنیا وجود دارد. ما از طریق این 4‌وسیله ارتباطی ارزیابی و طبقه‌بندی می‌شویم: چه‌كار می‌كنیم، چگونه نگاه می‌كنیم، چه می‌گوییم و چگونه می‌گوییم.»

با وجود اهمیتی كه هر كدام از این 4 مورد دارند، اما بیشتر روی سومین آنها  یعنی این كه چه می‌گوییم - تاكید می‌شود.

اغلب مردم در اولین ملاقات خود با سایرین به شكلی ناخودآگاه آنها را ارزیابی می‌كنند. ذهن به این ترتیب مردم و چهره‌ها را سازماندهی می‌كند. بنابراین درباره نحوه نگاه خود و این كه اولین احساسی كه ایجاد می‌كنید چگونه خواهد بود فكر كنید. درباره زبان بدن و این كه جملات را چگونه بیان می‌كنید بیندیشید.

درباره این كه چه احساسی دارید فكر كنید ، به این دلیل كه احساس شما بر دنیای اطرافتان تاثیر می‌گذارد و دنیا نیز تاثیر متقابلی بر شما دارد.

 برگرفته از جام جم ان لاين

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:6  توسط آدمک 

 

الهى ! از من آهى و از تو نگاهى .

الهى ! عمرى آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم .

الهى ! غبطه ملايكه اى را مى خورم كه جز سجود نمى دانند، كاش حسن از ازل تا ابد در يك سجده بود. الهى ! تا كى عبدالهوى باشم ، به عزت تو عبدالهو شدم .

الهى ! سست از آن كه مست تو نيست كيست ؟

الهى ! همه اين و آن را تماشا كنند و حسن خود را، كه عجيب تر از خود نيافت .

 الهى ! دل بى حضور چشم بى نور است ، اين دنيا را نمى بيند و آن ، عقبى را.

الهى ! همه حيوانات را در كوه و جنگل مى بينند و حسن در شهر و ده .

 الهى ! هر كه شادى خواهد بخواهد، حسن را اندوه پيوسته و دل شكسته ده .

 الهى ! آن كه خوب را حباله اصطياد مبشرات نكرده است ، كفران نعمت گرانبهائى كرده است .

 الهى ! مراجعات از مهاجرت به سويت تعرب بعد از هجرت است و تويى كه نگهدار دل هايى .

الهى ! آن كه در نماز جواب سلام نمى شنود، هنوز نمازگزار نشده ، ما را با نمازگزاران بدار.

الهى ! خوشا آن كه بر عهدش استوار است و همواره محو ديدار است .

الهى ! آن كس تاج عزت بر سر دارد كه حلقه ارادتت را در گوش دارد و طوق عبوديت را در گردن

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 22:36  توسط آدمک 

عاشق اين شعرم

(او که تنهاست تنهایی را دوست دارد)

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار الود و دور

یا خزانی خالی از فریاد وشور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی ازاین تلخ شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها  دیروزها !

دیدگانم همچو دالان تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد  درد

می خزند ارام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می ارم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسد از راه که در خاکم نهند

اه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذ ها ودفتر های من

در اتاق کوچکم پا می نهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر ائینه می ماند بجای

تار موئی .نقش دستی.شانه ای

می رهم از خویش می مانم زخویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها وماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند بچشم راهها

لیگ دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامن گیر خاک!

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد انجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران باد

نرم می شویند از رخسار خاک

گور من گمنام می ماند به راه

                                          فارغ از افسانه های نام و ننگ..
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:36  توسط آدمک 

بازي اش سرشار از شعور و احساس بود و القاء كننده لطافت زندگي.

يادش پايدار و روحش قرين رحمت حضرت حق.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:22  توسط آدمک